تبليغاتX
تنهای شب

تنهای شب

تولدت مبارک

+نوشته شده در Wed 20 Aug 2008ساعت19:50توسط elahe | |

+نوشته شده در Mon 7 Jul 2008ساعت12:57توسط elahe | |

+نوشته شده در Tue 4 Sep 2007ساعت10:18توسط elahe | |

+نوشته شده در Thu 23 Aug 2007ساعت12:38توسط elahe | |

 

Image and video hosting by TinyPic

 

هرگز هيچ حسرتي در دنيا اين چنين يک جا جمع نمي شود

که در اين سه واژه کوتاه :

او دوستم ندارد


 

 

 

+نوشته شده در Thu 23 Aug 2007ساعت12:31توسط elahe | |

+نوشته شده در Thu 23 Aug 2007ساعت12:25توسط elahe | |

 
 
 

جلسه محاکمه عشق بود . قاضی (عقل)  عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز کرده بود ( یعنی فراموشی )

قلب تقاضای عفو عشق را داشت . ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند. قلب شروع کرد به طرفداری از عشق :

آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز اّرزوی دیدن او را داشتی ؟

ای گوش مگر تو نبودی که در اّرزوی شنیدن صدایش بودی؟

آهای دست مگر اّرزوی تو دادن دست عهد و پیمان با او نبود ؟

و تو ای پا چه فرسنگها که نپیمودی به خاطر او ؟ باز هم مخالف هستید؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند . تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.

عقل گفت : دیدی قلب همه از عشق بیزارند! ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی؟

قلب نالید که: من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود وتنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم.

پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم.

+نوشته شده در Tue 24 Jul 2007ساعت10:59توسط elahe | |

+نوشته شده در Tue 17 Jul 2007ساعت12:24توسط elahe | |

 

+نوشته شده در Tue 17 Jul 2007ساعت12:19توسط elahe | |

+نوشته شده در Wed 4 Jul 2007ساعت11:9توسط elahe | |

 

 
 
 
 
تنهایم!
- همه آدمها تنها هستند
سکوت می کنم. فکر می کنم. همه احساس تنهایی می کنند؛ می دانم. اما مگر همه آنهایی که احساس تنهایی می کنند در مورد احساسشان صادق اند؟ مگر اندازه تنهایی همه برابر است؟ نه. بعضی ها از بقیه تنها ترند.
*
من شروع می کنم به اندازه گرفتن تنهایی ام. ساعت هاست که مشغول اندازه گیری ام و این خود دلیلی ست برای بزرگی تنهایی ام.آنقدر تنهایم که وقت زیادی برای فکر کردن به این تنهایی و اندازه گیری اش دارم.من؛ یکی از هزاران آدم تنهایی هستم که دست کم خودش حس می کند تنهایی اش با تنهایی بقیه فرق دارد....
*
می دانی، تنهایی حس عجیبی نیست وقتی که از ازل تنها بوده باشی.ولی بعضی وقتها غیر قابل تحمل می شود.وقتی جلوی چشمهایم ثانیه ها در گرداب تنهایی غرق می شوند.وقتی به هرجا نگاه می کنم زندگی جاریست و من دارم در حصار تنهایی ام می پوسم.بین این همه ابراز لطف های دروغین، این همه لبخند های مضحک، این همه پارادوکس دوروبرم: انسان خوب و شاد!!دارم خفه می شوم.اینها نمی توانند تنهایی مرا پر کنند؛ ومن در این همه تنهایی دارم غرق می شوم.حس می کنم که این حجم تنهایی برای روحم زیادی سنگین است. گله می کنم که چرا من برای این حجم از تنهایی انتخاب شده ام.کاش این تنهایی باعث خلاقیت می شد نه رکود و خمودگی.....شاکی می شوم و دوست دارم از همه چیزو همه کس بزنم و خودم را توی این تنهایی عظیم غرق کنم.......
*
اما ((او)) نمی گذارد.او، که میان این همه رنگ بی رنگی تنهاست و وجود این همه آدم و پدیده و اتفاق نتوانسته حتی اندکی تنهایی اش را پر کند.او، که تنهایی من، تو و همه آدمها ذره ای از تنهایی اوست که در ما به جا گذاشته.احساس تنهایی، احساسی ست که آنرا در قلبم پیدا می کنم و می دانم که این قلب، ذره ای از وجود اوست در من. این تنهایی را او در من به امانت گذاشته. با این امانت چه کنم؟
*
وسط این همه تنهایی،او تنها کسی ست که فکر کردن به او لحظه های تنهایی را قابل تحمل می کند.همه دلخوشی ام این است که آن ناگفتنی ترین حرفها و آن پرناشدنی ترین تنهایی ها را او در خودش حل می کند و باعث می شود من باز همان آدم پرحرفی باقی بمانم که سعی می کند با حرف زدن دست کم تنهایی دیگران را پر کند؛هر چند تنهایی خودش به این راحتی ها پر نمی شود....

+نوشته شده در Wed 4 Jul 2007ساعت11:2توسط elahe | |

 

 گفتم که :دلم در غم تو مانده پریشان

 گفتی :چه کنم با تو و آن جمله رقیبان

 گفتم که:محبت به دلم راه ندارد

 گفتی که :دگرمهر کجا بین غریبان!

 گفتم که :زمن رسم وفا را تو  بیاموز

  گفتی که :وفا نیست درین دوره و دوران

 گفتم که:چرا این همه غمگین و ملولی؟

 گفتی که:ز جور و غم این دهر گریزان

 گفتم که:گناه من شیدا ز چه باشد؟

 گفتی که:همان عاشقی و ریزش اشکان

 گفتم که :من از دوری تو تاب ندارم

 گفتی که:دگر از من و غم چشم بپوشان

 گفتم که:حذر از غم عشق تو محالست

 گفتی که :دلم را تو از این بیش مسوزان

 گفتم که:کنون با دل درمانده چه سازم؟

 گفتی که:سفر کن که بود چاره و درمان

 رفتم به سفر تا که شوم فارغ از این عشق

 فارغ ز غم عشق تو و پستی دوران

 رفتم به سفر تا که بگیرم مدد از غیر

 دیدم که کسی نیست به همیاری مستان

 دیدم که سفر بر غم عشق تو فزون کرد

 از یاد نرفت عشق تو ای سرور خوبان

+نوشته شده در Wed 4 Jul 2007ساعت10:55توسط elahe | |

+نوشته شده در Tue 3 Jul 2007ساعت12:41توسط elahe | |

عشق يعني حسرت شبهاي گرم

            عشق يعني ياد يک روياي نرم

                        عشق يعني يک بيابان خاطره

       عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره

                 عشق يعني گفتني با گوش کر

                           عشق يعني ديدني با چشم کور

           عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

                    عشق يعني آخر خط بهشت

                               عشق يعني گم شدن در لخظه‌ها

                عشق يعني آبي بي انتها

                           عشق يعني يک سوال بي جواب

                                        عشق يعني راه رفتن توي خواب

 

+نوشته شده در Tue 3 Jul 2007ساعت10:52توسط elahe | |

Image and video hosting by TinyPic


+نوشته شده در Tue 3 Jul 2007ساعت10:36توسط elahe | |

 

و لب کودک تنهایی من نیست لبخند حقیرانه عشق و من از بودن او دلگیرم و من از گریه او می میرم

من در آن لحظه ی زیبا که همه خوشحالند زود می میرم و فریاد ز اخمش دارم!

کودک خسته و تنهایی من اشک بر دامن کوچک دارد امروز پرسیدم :چند بهار را سپری کرده دلش؟

گفت:بین نفس های سردش،برگ های زرد را می بیند.

  

+نوشته شده در Mon 2 Jul 2007ساعت12:25توسط elahe | |

 

تمام قصه همین بود از با تو گفتن هیچ کس نمی خواهد حکایت تو را که چه بر تو گذشت چون تو با سکوتی

 بدون تردید رفتی خواهشم از تو این است که همیشه در قلبم بمانی برای همیشه نگذار که در حصار تمنا

فرو روم همیشه گفته ام من هستم و سکوت تو سکوتت برای من مثل مرگ است و من این حصار سکوت را

 در هم میشکنم تا شاید باورت شود که همیشه به یادت خواهم بود

 

+نوشته شده در Mon 2 Jul 2007ساعت12:24توسط elahe | |

 

گریستن را همچون تمنایی نا ممکن و محکوم آموخته ام. و من آن پرنده تردو نازک بالم   تا کی مجال پریدن

 در آسمان فلزی را دارم ؟ گویا ،تارک دنیا شده ام ! و بهترین نماد دلتنگیم ،باران . و تمام تلاش خود را با

 سکوتی مات و غمگین عقیم گذاشته ام و من ، همه چیز داشتم و اکنون هیچ ندارم . برگشته ام به زندگی

 عادی ام رسیدن به تنهایی ها!

 

+نوشته شده در Mon 2 Jul 2007ساعت12:19توسط elahe | |

+نوشته شده در Mon 2 Jul 2007ساعت10:56توسط elahe | |