|
تولدت مبارک
جلسه محاکمه عشق بود . قاضی (عقل) عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز کرده بود ( یعنی فراموشی ) قلب تقاضای عفو عشق را داشت . ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند. قلب شروع کرد به طرفداری از عشق : آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز اّرزوی دیدن او را داشتی ؟ ای گوش مگر تو نبودی که در اّرزوی شنیدن صدایش بودی؟ آهای دست مگر اّرزوی تو دادن دست عهد و پیمان با او نبود ؟ و تو ای پا چه فرسنگها که نپیمودی به خاطر او ؟ باز هم مخالف هستید؟ همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند . تنها عقل و قلب در جلسه ماندند. عقل گفت : دیدی قلب همه از عشق بیزارند! ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی؟ قلب نالید که: من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود وتنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم. پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم.
گفتم که :دلم در غم تو مانده پریشان گفتی :چه کنم با تو و آن جمله رقیبان گفتم که:محبت به دلم راه ندارد گفتی که :دگرمهر کجا بین غریبان! گفتم که :زمن رسم وفا را تو بیاموز گفتی که :وفا نیست درین دوره و دوران گفتم که:چرا این همه غمگین و ملولی؟ گفتی که:ز جور و غم این دهر گریزان گفتم که:گناه من شیدا ز چه باشد؟ گفتی که:همان عاشقی و ریزش اشکان گفتم که :من از دوری تو تاب ندارم گفتی که:دگر از من و غم چشم بپوشان گفتم که:حذر از غم عشق تو محالست گفتی که :دلم را تو از این بیش مسوزان گفتم که:کنون با دل درمانده چه سازم؟ گفتی که:سفر کن که بود چاره و درمان رفتم به سفر تا که شوم فارغ از این عشق فارغ ز غم عشق تو و پستی دوران رفتم به سفر تا که بگیرم مدد از غیر دیدم که کسی نیست به همیاری مستان دیدم که سفر بر غم عشق تو فزون کرد از یاد نرفت عشق تو ای سرور خوبان
عشق يعني حسرت شبهاي گرم عشق يعني ياد يک روياي نرم عشق يعني يک بيابان خاطره عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره عشق يعني گفتني با گوش کر عشق يعني ديدني با چشم کور عشق يعني تا ابد بي سرنوشت عشق يعني آخر خط بهشت عشق يعني گم شدن در لخظهها عشق يعني آبي بي انتها عشق يعني يک سوال بي جواب عشق يعني راه رفتن توي خواب
و لب کودک تنهایی من نیست لبخند حقیرانه عشق و من از بودن او دلگیرم و من از گریه او می میرم من در آن لحظه ی زیبا که همه خوشحالند زود می میرم و فریاد ز اخمش دارم! کودک خسته و تنهایی من اشک بر دامن کوچک دارد امروز پرسیدم :چند بهار را سپری کرده دلش؟ گفت:بین نفس های سردش،برگ های زرد را می بیند.
تمام قصه همین بود از با تو گفتن هیچ کس نمی خواهد حکایت تو را که چه بر تو گذشت چون تو با سکوتی بدون تردید رفتی خواهشم از تو این است که همیشه در قلبم بمانی برای همیشه نگذار که در حصار تمنا فرو روم همیشه گفته ام من هستم و سکوت تو سکوتت برای من مثل مرگ است و من این حصار سکوت را در هم میشکنم تا شاید باورت شود که همیشه به یادت خواهم بود
گریستن را همچون تمنایی نا ممکن و محکوم آموخته ام. و من آن پرنده تردو نازک بالم تا کی مجال پریدن در آسمان فلزی را دارم ؟ گویا ،تارک دنیا شده ام ! و بهترین نماد دلتنگیم ،باران . و تمام تلاش خود را با سکوتی مات و غمگین عقیم گذاشته ام و من ، همه چیز داشتم و اکنون هیچ ندارم . برگشته ام به زندگی عادی ام رسیدن به تنهایی ها! |
About![]()
salam.mer30 ke be man sar zadi.omidvaram lahazate khobio 2 in weblog dashte bashi.nazar yadetoon nare!
Home
|